حقیقت تلخیست که برای رسیدن به جهنم یا بهشت باید اول بمیری. منم مشتاق دیدنم پس هر کاری رو حاضرم بکنم ولی مردن یکم واسم سخته. میشه با یه روش مطمئن در ظرف 30 ثانیه مرد اما ضجر این چند ثانیه برام سخته!
مردن هرچند در پیش عامه ی مردن واسه من با یه پیر مردنی فرق داره اما با پیشرفت تکنولوژی و صد البته شهر نشینی نه تنها فرقی نداره که هیچ، راحتترم شده! کافیه بتونی ترک یه موتور بشینی! بالاخره ما جوونا عجلمون بیشتره؛ اما "چه عجب چنین شتابان؟" .
آدما یادشون رفته که اون پیری که مرده از پیر دیگه ای جوونتر بوده.
من هنوز نفس میکشم پس نمردم. ولی انگار زنده بودن معناشو از دست داده؛ اینکه نفس بکشی چیزیو ثابت نمیکنه جز اینکه شناسنامت مهر باطل نخورده!
وقتی افکارت از صبح طلوع کش تا غروب سرخ به یه چیز مشغوله، تو دیگه مردی. تو شدی درختی که بار نمیده فقط باغبونش رو چشم انتظار نگه میداره. آخرش هم یه روز حوصله ی باغبون به سر میرسه و تبرش رو با تو آشنا میکنه.
صادق هدایت از مرگ و مردن گفت و گفت تا آخرش که خودش تمومش کرد. اما من جرات این کار نه چندان کوچیک رو هم ندارم. من ترسو منتظر تبرم که زمزمه اش دیر یا زود به گوشم میرسه. چه انتظار بیهوده ای...