استراحت مطلق
صبح جمعهای بود در همین بهار زیبای 90 که پس از تحویل اولیه بیماران از همکار شیفت شب، مشغول ویزیت بیماران بودم. طبق روال باید ابتدا بیمارانی را میدیدم که اندکی شرایط بدی داشته و یا هنوز تکلیف آنها به درستی مشخص نشده بود. بالای سر بیمار تخت 17 بودم. زن مسنی بود که معاینه اولیه و آزمایشات برایش ارسال شده بود. همراه او زنی میانسال بود. همینطور که مشغول مطالعه پرونده و کسب اطلاعات تکمیلی از بیمار و همراهش بودم متوجه شدم که مردی در کنارم ایستاد و مشغول خوردن ساندویچ آن هم با صدای ملچ ملچ است. کمی تحمل کردم اما دیدم صدای خوردنش آنهم ساعت 8 صبح بدجوری رو اعصابم رژه می رود. با خودم گفتم بگردم ببینم بیمار چیزی لازم نداره که طرف رو بفرستم برود بیرون! چیزی برای رد کردن همراه ندیدم. نگاهی به مرد کردم و گفتم:"همراه بیمار هستید؟"
گفت:"نه! من مریض تخت 7 ام."
نگاهی به محل تخت انداختم و کمی از حافظ ام کمک گرفتم که به یاد بیاورم بیمار تخت 7 چی بوده که یادم آمد بیمار مشکل قلبی داشته و پروندهاش برای بستری در سی سی یو آمده شده اما چون تخت خالی نبوده باید منتظر میمانده است. بیماری که برای درمان منظم، ترجیحاً وریدی و داشتن استراحت مطلق به سی سی یو فرستاده شده بود!
پرسیدم:"چرا تو تختت نیستی؟!"
گفت:"گرسنم شد، رفتم بیرون ساندویچ گرفتم اومدم... بعدم دیدم دارید مریضا رو میبینید اومدم سلامی بکنم و ببینم کی تخت برام خالی میشه؟"
اگر این بیمار حتی در داخل بیمارستان آریتمی داده بود و یک باره توقف قلبی به او دست میداد چه کسی مقصر بود؟! اگر بیمار در مغازه ساندویچی میافتاد آیا امکان زنده ماندنش بود؟ اگر شکایتی میشد چه کسی میتوانست جوابگوی خروج بیمار از تخت، اورژانس، درب بیمارستان باشد؟
آیا بهتر نیست بجای نوشتن "استراحت مطلق" در پرونده، باور بیمارمان را برای این واژه آماده کنیم؟