خانم جوانی را بدلیل خودکشی به اورژانس آورده بودند. کارهای بیمار انجام شد و بیمار را به ICU اورژانس فرستادم. کنار ایستگاه پرستاری اورژانس ایستاده بودم که یکنفر سراغم را از منشی اورژانس گرفت. مرد مسن و شدیدأ بهم ریخته ای بود که تداعی گر درد مردی بود که نمیتوانست گریه کند. از احوال دختر جوان پرسید. برایش توضیح دادم. اشکهایش از گونه سرازیر بود. دعا کردم که زودتر بهوش بیاید و به دامان خانواده برگردد. چند دقیقه بعد زنی مسن سراسیمه خود را بمن رساند و از احوال بیمار جویا شد. مادر بودن را میتوان از اضطرابش فهمید.
"دکتر دخترم چطوره؟ خوب میشه؟ بمیرم ...." ناگفته هایش حسرتهای مادری بود که به هزاران آمال و آرزو دخترش را به خانه بخت فرستاده است.
شرایط را در حد درک و تحملش برایش توضیح دادم. دعایم کرد و رفت.
چند دقیقه بعد مرد جوانی خودش را شوهر بیمار معرفی کرد و اینبار باید شرح کاملی از بیمار و عوارض برایش توضیح میدادم. صحبتم که تمام شد گریه اش گرفت و رفت.
در همین احوال صدای پیج اورژانس بگوشم رسید که منو صدا میکرد. به منشی خودم رو رسوندم که منشی به خانمی اشاره کرد و منو نشان داد.
زنی آرایش کرده آنهم در حد یک مهمانی زنانه جلویم آمد.
-"آقای دکتر! خانم ... که توی ICU بردیدش چش شده؟"
با تعجب نگاهی کردم و گفتم:"شما چه نسبتی باهاشون دارید؟"
-"از دوستانشون هستم. همسایه هستیم. دختر بیچاره!"
-"شرایط بیمار رو برای بستگان نزدیک توضیح دادم. از خودشون بپرسید."
-"آقای دکتر اونا که الان درست حرف نمیزنند! میگند حالش بد شده! آخه دختر جوون اینجوری میشه که ببرنش آِ سی یو؟!"
-"من حق دادن اطلاعات و شرایط بیمار به غریبه ها رو ندارم. باید حفظ اسرار بیمار کرد. متوجه هستید که؟"
-"پس شما هم فکر میکنید که اینجوری که اینا میگند نیست؟ همون اینا یه جای کارشون میلنگه... اگر نبود که راست و حسینی میگفتند..."
-"پس چرا بقیه دوستان و همسایه ها نیومدند؟"
-"من اومدم که ببینم چی شده. خودم براشون تعریف میکنم. خونواده دختره از دست داماده باید شکایت کنند."
-نگهبان را صدا کردم. از نگهبان خواستم که خانم را تا دم در بدرقه کنه. حالم از بعضی آدمها بهم میخوره مخصوصأ وقتی برای فضولی حاضرند هر کاری بکنند و به هر کسی رو بزنند تا چیزی رو بفهمند که هیچ ربطی به اونها نداره.