آنروز شعرهایم را فروختم، نغمه هایم را ناله کردم. روزی که لبخند هایم صدای گریه میداد.
دیگری شعری نمی سرایم؛ خنده هایم را نمیبخشم و نفسم را برای گرم کردن صدایم بحرکت در نمی آورم.
من مردم و از مرده انتظاری نیست .
تابوتی از چوبه های نیم سوخته بازمانده از خود سوزیم را بر سر دست میگیرم و بر آب چشمانم می اندازم. شاید دریای طوفانی دلم مرا در خود فرو خواهد برد.
جدول زندگیم پر شده است از ستونهای بلند یک به یک بن بست ساخته اند در مسیرم.
ردیفهای افقی مرا تا به آنجا میبرند که با سر به ستونها بزنند.
و در آخر، ردیفهای خالی درمیان این ستونهای افراشته و برایشان گاهی توضیحی نامفهوم از زندگی من!