اسباب بازیهایم دلتنگ کودکیم شده اند.
کودکیم رفته اما یادگاریهایش مانده است. آنها مرا جور دیگری نگاه میکنند.
اما من خطاکار نیستم، زمانه با من اینگونه کرد.
همه ی خنده ها، سادگیها، و همه یکرنگی ها را گذاشتم در کنار اسباب بازیهایم و حالا من به آنها به چشم بازیچه و آنها به من به چشم بازیگر روزگار نگاه میکنند.
اما چه بازی مسخره ای! شروع از تو نبود، ختمش هم از تو نیست.
لباسهای کودکیم برای من تنگ شده! نه اینکه من بزرگ شدم، آنها کوچک مانده اند!
آنها طاقت این تغییرو نداشتند، دیگر مرا دوست ندارند.
من هم جرات پوشیدن آنها را ندارم. نمیدونم؛ میترسم ساسونشان باز شود یا دهان مردم از دیدن من!