قطار پرونده ها در جلویم و پرستار انتظار سر و سامان دادن به اورژانس را از من دارد و در کنار تمام اینها صفی از همراهان سبیل به سبیل و گاهی چادر به چادر در کنار پرونده ها قطار شده اند و لبخند معصومانه مادری از گوشه چشمم میگذرد.
همه دایه داشتن بیمار اورژانسی را دارند! یکی با چشمان گرد شده بمن خیره شده و میگوید:"من مریضم اورژانسیه... دکتر یه کاری براش بکن."
اون یکی اشکش رو پاک میکنه و میپرسه که امیدی به خوب شدن مریضش هست؟
یکی دستش تو جیبش میگه:"میخوام ببرم مریضمو بیمارستان درست و حسابی! خراب شه اینجا! عجب شیر تو شیریه!" منم انگار شدم برگ چغندر!
یاد دوران پزشک عمومی افتادم که همراه میگفت:"دکتر فعلأ یه چیزی برا امشبش بده تا فردا ببرمش پیش یه دکتر حسابی..."!
صدا در اینجا از نارضایتی پر شده! یکی از خدمات... آنطرف تر از بهای آن. آدمها یادشان میرود که برای کار ساده ای یا خوردن ساندویچی تا 3000 تومان را میدهند اما برای سلامتی خود حتی 2000 تومان را زیاد میبینند. خدا این بیمه های دست و پا شکسته را از این مردم نگیرد!
تا دارم توی پرونده ها به اونهایی که بنظر حیاتی میرسند سرک میزنم یکباره صدای موبایلم بلند میشود... همین هم کم بود که به سبزه هم آراسته شد! بانوی محترم از منزل تماس میگیرند. احتمالأ برای شور جهت رفتن به منزل مادر بزرگوارشان تماس گرفته اند. مانده ام که گوشی را جواب بدهم و صدها اعتراض را بجان بخرم و یا رد تماس کنم و صد البته هزاران سئوال بی جواب را جواب دار!
گوشی را جواب میدهم ولیکن نه با سلام که با جمله ی:" دکتر ببخشید اینجا خیلی شلوغه بعدأ تماس بگیرید." زیر چشمی نگاهی به صف ارباب رجوع می اندازم. همه متوجه شده اند که کارشان بر هر کاری ارجحیت یافته پس انتظارشان را منطقی تلقی میکنند.
و فردا من باید توضیح بدهم که چه کاری بر کار سرکار علیه ارجح بوده است.
ایکاش امشب شب یلدا بود....