آرام در وسط اورژانس روی صندلی چرمی نشسته بودم و صدا و جنبش بیماران و همراهانشان را نظاره میکردم.
یکی از گوشه ای فریاد میزند:"سرم بیمارم تموم شده... هوا نره تو بدنش؟"
اون یکی خودش را بمن نزدیک میکنه و یواش میگه:"ببخشید آقای دکتر، دستشویی کجاست؟ "
همراه محجبه ای را میبینم که کنار تخت بساط ضیافت با خدا را بپا کرده و تنها مشکلش سمت و سوی قبله است!
ناگهان صدای زنگ مخصوص ورود بیماران بدحال بصدا در میاد. سریعأ خودم رو به اتاق میرسانم. اتاق مملو از همراهان که یک صدا دنبال دکتر میگردند. یک نگاهی به مریض انداختم و معاینات اولیه را انجام دادم و دریافتم که غزل خداحافظی خیلی وقته که خوانده شده است. بر تنش زخمهایی است که عدم مراقبت در منزل را گواهی میکند.دهانش بوی تعفن میدهد و این را میتوان بحساب آن گذاشت که کسی حاضر نبوده بلندش کند و به او غذا بدهد و بجای معده ریه اش را مثل معده اش پر کرده اند!
ولی از آنجایی که طبیعت گاهی از سر شوخی مزاحی میکنه بازم دلم تاب نیاورد و برای خالی نبودن عریضه ماساژ و تنفس را شروع کردم ؛ از من بالا و پائین رفتن و از پرستار باز و بسته کردن آمبو.
بعد از نیم ساعت به خودم استراحتی دادم چون فهمیدم که اینبار خدائی طرف مرده که مرده بدون هیچ تخفیفی!
با شنیدن خبر مرگ کارناوال مرگ حسین و به آتش کشیدن خیمه ها آغاز شد. یکی حسینی و دیگری شمر زمان شد. عده ای در دلشان شادی صور و بر لب ذکر حمد نه از بهر رب که از یاد ارث مانده در فوت و مرگ!
و بیچاره آنکه نمیتوانست تکانی بخورد و از دم همه را با جمله ای مهمان کند:"بس کنید لاشخورها"!
از اتاق بیرون نیامده بودم که عابری مرا از جنگ وراث بیرون کشید و با صدائی رسا پرسید:" صندوق صدقات کجاست؟"
نگاهی به او انداختم و گفتم:" آقا! صندوق بیمارستان خرابه...."
گفت:"خرابه؟"
گفتم:"مگه نمیبینی .... مرد؟!"