استراحت مطلق

صبح جمعه‌ای بود در همین بهار زیبای 90 که پس از تحویل اولیه بیماران از همکار شیفت شب، مشغول ویزیت بیماران بودم. طبق روال باید ابتدا بیمارانی را می‌دیدم که اندکی شرایط بدی داشته و یا هنوز تکلیف آن‌ها به درستی مشخص نشده بود. بالای سر بیمار تخت 17 بودم. زن مسنی بود که معاینه اولیه و آزمایشات برایش ارسال شده بود. همراه او زنی میانسال بود. همین‌طور که مشغول مطالعه پرونده و کسب اطلاعات تکمیلی از بیمار و همراهش بودم متوجه شدم که مردی در کنارم ایستاد و مشغول خوردن ساندویچ آن هم با صدای ملچ ملچ است. کمی تحمل کردم اما دیدم صدای خوردنش آنهم ساعت 8 صبح بدجوری رو اعصابم رژه می رود.

برای ادامه کلیک کنید.