بیمار تخت 11 اورژانس را از پزشک پیفت شب تحویل گرفتم. بیمار بی‌خانمانی که لباسهای کهنه و بدن کثیفش همه رو از اون می‌کرد. گفته می‌شد که درد شکمش به مسکن مخدری پاسخ می‌ده. درمانش که انجام شد و مطمئن شدم مشکلی اورژانسی نداره، بالای سرش رفتم و خبر ترخیص‌اش رو بهش دادم. دستم رو گرفت و چنان فشار داد که حس کردم الان خودکار و استخونهای کف دستم می‌شکنه!

چنان با زبون بی‌زبانی تشکر میکرد و دعا میکرد که از خودم خجالت کشیدم!

ما مثلا آدم‌های باخانمان و سرپناه، لطف آدمهای دیگه رو ندیده می‌گیریم و می‌گذریم اما این آدمها شعورشون از ما بیشتره! محبت رو از دستاش فهمیدم. فکر میکردم معتاده... اگر با این دستای قوی معتاده، ای کاش من هم یه معتاد بودم! ای کاش من هم معرفت یک معتاد رو داشتم! ای کاش باور می‌کردم که معتاد یه بیماره، نه یه انگل!

این افراد اگه معتادند اگه بی‌سرپناه از سر تقصیر من و شماست... لابد مالیاتی که من باید میدادم ندادم یا به دستش نرسیده... اگر من از کنار این آدم راحت نمیگذشتم الان اون در کنار خیابون یا توی جوب پیدا نمی‌شد!

اگر اونو باور کنم شاید راهی براش پیدا کنم... شاید سر‌پناهی... شاید زندگی دوباره‌ای... شاید...