ساعت 9.5 صبح است. تمام بیماران تعیین تکلیف شده اند. عده ای منتظر رفتن به بخش، عده ای در انتظار خالی شدن ICU ، یکی در حال انتقال به CCU و اون یکی منتظر آمبولانس واسه رفتن به یک مرکز مجهز و در انتها مریضایی قرار گرفتن که منتظر جواب آزمایش هستند.

وقتی کاری برای انجام نداری میشینی و آدما رو نگاه میکنی. همین موقع است که تازه میفهمی که از این آدما هیچی نمیدونی.

اونی که از این سمفونی جدا افتاده همونیه که ساز دیگه ای میزنه شایدم کوک سازش بهم خورده. آره یه آدم پیدا شده که مثل بقیه نیست. یه آدم که دستش به دهنش میرسه. یکی که میخواد تو این برزخ نمونه اما باور نداره که جاش همین جاست.

هی سوئیچ ماشینش رو جلوی چشام بالا و پائین میکنه.و هز از چند گاهی دفترچه خاطرات موهومش رو ورق میزنه. نه اینکه من نفهم چی میگه، مبهم که چرا برای من میگه. از بردن فلانی و بهمانی به فلان بیمارستان و ویزیت بهمان دکتر تعریف میکنه. میخواد بگه واسه پول دادن ابائی نداره. خب نوش جونت داری ببر بر مفلساش لعنت!

اما واقعیتی که هست و جودشم میدونه اینه که هیچ کاری نیست که اینجا واسه مریضش نکرده باشند که تو اون بیمارستان بکنند. انگار همراه بیمار انتظارش بیشتره! انگار انتظار داره پرسنل جلوش "چشم! بله قربان" بکنند. چه انتظار بیهوده ای! اینجا کسی واسه کسی تره هم خورد نمیکنه چه برسه به چاکرم نوکرم!

پائین برگه ای مینویسه: رضایت میدهم که با دانستن تمام شرایط موجود برای بیمارم بخاطر شرایط مناسب بیمارم را به بیمارستان ... انتقال میدهم.

آزمایشگاه بیمارستان خیلی سرش شلوغه ولی وقتی بیمار همراه نداره و یا همراها آشنا با محل نیستند یا نمیخواند که آزمایشات رو بیرون ببرند باید نتیجه رو بجائی واگذار کرد که هر نتیجه ای رو میتونیم ازش انتظار داشته باشیم. همراهی با آزمایشات میرسد. همه چیز OK است بجز بیمار!بیمار سکته کرده ولی آزمایشات مکر برای آنزیمهای قلبی منفی بوده از اونور نفس بیمار در نمیاد و سیانوز شده و لی آنالیز خون شریانیش از من بهتره!!

جل الخالق که من کورم و آزمایشگاه بینا! نمیدونم قسم حضرت عباس رو قبول کنم یا دم خروس رو؟!

نمونه ای به همراهش میدم تا بیرون ببره. بعد یک ساعت یکسری جواب کاملأ متفاوت بدستم میرسه که انگار زلزله افتاده به نتایج قبلی!

 این هزینه ها و پولها تو جیب کی میره که حاضر به تغییر سیستم داغون اون نیست؟ چرا باید دو بار دو بار چک کرد؟

یکی از پرسنل بیمارستان میرسه. لبخندی میزنه و درخواست نوشتن نسخه ای رو داره البته نه برای خودش که واسه ی مادرش در منزل!

-چرا مادرتون رو نیاوردید؟

-هوا سرد بود. گفت که بیاد ولی گفتم نمیخواد بیای هوا سرده.

-پس معاینه؟

-معاینه نمیخواد. سرما خورده، آبریزش داره. یه چیزی بنویسید که سینوزیتش خوب بشه سرفه هاش هم که خلط داره هم خوب بشه. دکتر دارو یطوری بدید که هم سینوزیت و هم پنومونی و هم سرما خوردگیس یکجا جوب بشه. میدونید طفلکی 85-6 سالشه نمیشه دائم ببریمش دکتر.

-شما که همکارید میدونید که شاید عکس بخواد اصلأ از اون گذشته با توجه به سنش لازمه چند ساعتی تحت نظر باشه!

-نه آقای دکتر ستری نمیشه یه چیزی بنویسید تو خونه بخوره. حالش اینقدرام بد نیست.

آخرش گفتم که من تا مریضو نبینم نمیتونم بنویسم. نسخه نویسی از راه دور اونم واسه همچین علائم و سن و سالی اشتباه است.

خداحافظی کرد و رفت.

بعد از اونهمه کلنجار گفتم یکسری به پزشک تریاژ بزنم.

از پشت دیواره شیشه ای اتاق تریاژ دیدم که همون پرسنل بیمارستانی داره برای پزشک اورژانس همون مطالب رو دوره میکنه.

از خودم شرمم گرفت که چرا باید حنجرک رو برای آدمی خسته کنم که فقط به فکر برآوردن نیاز خودشه و حتی به یکی از جملات من گوش نداده. بعد وقتی داشتم این جملات رو مینوشتم به این فکر میکردم که لابد اون پرسنل بیمارستان بخودش گفته:"این دکتر چرند میگه ولش کن به اون یکی که بهتر به حرفام گوش میده میگم."