"ببوش"

گربه ای در خانه ی ما بچه زایید. از 5 بچه گربه 2تاشون موندند، بقیه رو مادرشون برد.این 2تا خیلی بهم شباهت داشتند. متاسفانه یکیشون جلوی در خونه زیر ماشین رفت.اما دومی که زنده موند  بنام "ببوش" نامیده شد. "ببوش" در بین اسامی گربه ها هم به زن و هم به مرد تعلق میگیرد مثل عزت و شروین و اشرف و زبان گنجشک! واسه ی آدما.

چون گربه ی ما فامیل نداشت از طرفی در خانه ی ما بدنیا آمده بود خودبخود فامیلش "خانه زاد" شد.

این ببوش ما عادت به میو میو کردن نداشت. نمیدونم چرا، ولی فکر کنم بخاطر اینکه جلوی ما حرفی برای گفتن نداشت! یا شایدم لهجه داشت! البته از حق نگذریم حق داشت. مادرش که رهاش کرد و رفت؛ پدرش رو هم که ما ندیدیم؛ شاید از مرگ داداشش یا خواهرش سکوت کرده یا شاید روزه ی سکوت گرفته! نمیدونم شاید اصلأ لال باشه ...! نه لال  نبود؛ آخه این اواخر یه میو کوچولو کرد که فکر کنم منظورش چطوری یا چه حال و اخبار بود!

اون طفلکی با اینکه حرفی برای گفتن نداشت اما چون خیلی تمیز بود رفت از خانه ی ما بقصد رسیدن به پست وزارت امنیت محله! این پست وزارتی در بین حیوانات به کسی تعلق میگیرد که اهل زد و بند نبوده و تمام تلاش خود را معطوف به امنیت و پاکسازی محله نماید. وقتی گربه ما برای این پست کاندید شد همه گربه ها به او رای دادند آخه سگ یا حیوان دیگری برای تصدی این پست اینهمه آشنا و هم همقطار نداشت. بعد از رسیدن به این پست اون سعی کرد که هم کوچه تمیز بماند و هم از ورود حیوانات موزی بالاخص موشها جلوگیری کند. در ابتدا همه چیز خوب پیش میرفت اما ایراد جناب وزیر این بود که از ورود ماهی ها هم جلوگیری میکرد هرچی ما ماهی میگرفتیم یکی دو روزه ناپدید میشد یا سر از خاک باغچه درمیاورد. تا اینکه یکروز مادرم متوجه شد که موشهایی هم که ما فکر میکردیم با تمهیدات ببوش لت و پار شدند همگی در انباری و لای خرت و پرتای اونجا جا خوش کردند. وقتی که من بعنوان معترض به این شرایط با ببوش وارد مذاکره شدم اول انکار میکرد بعد هم شروع کرد زدن به کوچه علی گربه باز و حالا بیا و ببین که چه ها که نمیکرد. مشاجرات بالا گرفت. ما همه از این وضعیت شاکی بودیم و تصمیم گرفتیم که ببوش رو از پست وزارتی بندازیم اما اون همه مشکلات را بگردن یکنفر دیگر انداخت و حتی برای دلخوشی ما نکرد که یدونه موش رو به سزای عملش برسون! اون میگفت که اینها ساکن اصلی این خونه بودند و نمیشه به اونا تعرض کرد! ماهیهایی که در باغچه  استخوانهاشون باقی مونده بود و یا اون ماهی که یکبار توسط یکی از رفقای صمیمی ببوش مورد تعرض قرار گرفته بود هم اونجا بود و دائم با کلاغها راجع به مسائل و مشکلاتشون با گربه ها مصاحبه میکرد. خلاصه آخر از همه ببوش اسم یکی از گربه ها رو گفت. گربه ای که همه میدونستند که دوست صمیمی ببوش بود. ببوش از دوست صممیمش اسم برد و ما دیگه اون گربه رو ندیدیم. میگفتند رفته توی یکی از بیمارستانهای غرب شهر به آشغال خوری مشغوله ما که دیگه خبری ازش نداشتیم تا اینکه فهمیدیم آقا جزو رجلن بیمارستان شده و واسه خودش رفت و آمدی داره هرچند دیگه نمیتونست مثل قدیما بعنوان مشاور گربه بزرگی مثل ببوش جولان بده.

ببوش هم بعد از اون پست وزارتی سر از جاهایی درآورد که آدم باورش نمیشود. اون که دستش به پولک بسیاری از ماهیها حالا زنده یا مرده خورده بود، باز در مصاحباتش از جانب داریش از ماهیها و ظلمهایی که گربه ها در حق ماهیها میکردند سخن میگفت. نمیدونم ببوش آلزایمر گرفته یا اینکه فکر میکنه ماهی تنگ کوچک خانه ما خوابش برده!