گاهی با خودم می اندیشم که براستی من چه میدونم؟ سئوالی از اعماق وجودم وقتیکه ذهن خستم برای هیچ کاری یاریم نمیکند. آنقدر خسته که فقط میخواد آرام مرا درجام رها کنه و بره.

از همه اینها که بگذریم یک چیزی منو قلقلک میده یک چیز ناخوشایند. نمیدونم چیه ولی میدونم که یک چیزیه... جل الخالق!

دوست داشتم شترمرغ بودم تا میتونستم یک مسیری رو هی برم و بیام و فکر کنم که همه چی برام تازست اما واقعیت اینه که حتی اگر جای تازه ای هم برم که بوی جاهای قبلی را برام تازه کنه بازم  حوصلم میگیره. اما گاهی باور میکنم که با اینکه شترمرغ نیستم ولیکن از جهاتی دیگه هستم! حیوون به این گندگی اینقد چاق شده که پرواز از حالش رفته.......!! ای جانت دربیاد بپر تنبل! منم مثل شترمرغ ذهن خودم، به یه جا نشستن عادت کردم. افسار ذهنم رو بریدم و وسط بیابون خشک و بی آب و علف خواسته هام دارم میچرم! یکیم پیدا نمیشه که این حیوون بی زبونو بگیره و ببره یه جای دیگه، شاید علفی ، شاید آدمی، شاید یه چیز تازه برای خوردن، دیدن ... حتی شکار شدن بهتر از گشتن بین این علفاست.

اینقد شترمرغ صفت شدم که برا پریدن زحمتی بخودم نمیدم، خاک بر سرت شتر! اینقدر مثل مرغ روی تخمام خوابیدم و خبر ندارم که چیزی از این تخما سر در نمیاره جز افسوس وقت رفته!

آدم تو اتاق بی هوای ذهنش اگر خیلی نفس بکشه وقتی هوایی برای کشیدن نباشه این مخشه که تو دهنش میاد. وای چه طعم گندی داره طعم بد کله پاچه!!!  اونم کله آدمی که از گوسفند هم گوسفندتر شده!

از اینکه دارم تو مرداب ذهنم فرو میرم و فقط بوی تعفن به مشامم میخوره حس گندی دارم. مرداب ناشی از موندن من در جای خودم. حداقل پاتو از گلیمت درازتر کن ...

بابا سرتو از تخمت بیرون بیار قبل از اینکه چوب حراج به پوسته شکننده سرت بزنن... چقدر توی پیله بمونی و فکر کنی که کرمی یا پروانه؟! بدبخت بجنب قبل از اینکه وقتش بگذره و تو رو بجرم موندن و نشدن به قلاب ماهیگیر سرنوشت قلاب کنند! بیا بیرون بپر! بالا و آونقد بالا که نور خورشید تاب دیدن رو از ذهن خالی و خاموش رهگذرا بی صفت فراموشکار بگیره که برای لحظه ای حظ، تو رو نگاه میکنن و نمیدونن درون پیله بر تو چه گذشته ... بپر...