وسط اورژانس پر شده بود از مریضایی که هر کدوم یه مشکلی داشتند. این وسط مردی برای تزریق آنی بیتیکش اومده بود. توی نسخه دکتر نوشته شده بود عضلانی. اونهم هر روز برای 7 روز. اما درد ناشی از تزریق عضلانی زیاد بود و باور داشتم که باید توی رگ و آروم دارو رو بزنیم تا هم مریض درد کمتری داشته باشه و هم جای سالم روی بدنش بمونه! همراه مرد، زن و پسرش بودند. پسر جوونی بود که بروشور دارو رو توی دستش گرفته بود و به دقت مطالعه می‌کرد. باور کرده بودم که می‌خواد بفهمه که این دارو چه عوارضی داره؟ میشه دارو رو عضلانی زد یا...عجب همراه با کمالاتی! نمیدونم، ولی این چیزا از توی ذهنم می‌گذشت. پسر اومد جلو و واژه های پزشکی رو که روی بروشور می‌خوند رو ازم پرسید. این کار هر 1 تا 2 دقیقه تکرار می‌شد. یه کلمه، یه جمله، یه پاراگراف و... انگار این دوستمون گوش و هوش مفت گیر آورده بود و انگار تصمیم داشت یه بروشور به زبان شیرین فارسی بنویسه... اما انگار خیلی تو باغ نبود که اینجا اورژانسه و من دیلماج نیستم.

جالب اینکه هر جا اسمی از تزریق دارو به شکل عضلانی یا وریدی بود یه جوری بعد از ترجمه منو نگاه می‌کرد که انگار من نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم؟! گاهی هم روی بخشی از ترجمه تاکید می‌کرد!

به همکارام گفتم که این پسره دائم داره میره و میاد و هی یه تیکه از بروشور دارو رو ترجمه می‎کنه. یه نگاهی بهم کردند و خندیدند! پرسیدم چی شده؟ یکی از پرستارا گفت: " این پسره مشکل روانی داره. هفته قبل هم برای تجویز هالوپریدول آورده بودنش اینجا. اونقدر داد و قال می‌کرد که کسی جرات زدن آمپولش رو نداشته!"

حالا فهمیدم که گاهی آدمایی رو می‌بینیم که باور می‌کنیم سالم هستند اما ... شاید این آدما کم هم نباشند... شاید خیلی هم راحت از کنارشون می‌گذریم یا شاید فکر می‌کنیم که چقدر به کاری که می‌کنند ایمان دارند یا جدی هستند! این بنده خدا از تحصیل کرده‌های همین دانشگاه‌های خودمون بود که این وضعیت روانی براش بروز کرده بود و اونو پایه ثابت اورژانس کرده بود.