امان از دست...

5 شنبه شیفت روز بیمارستان فیروزآبادی شهرری بودم که بیماری را با ارست قلبی تنفسی آوردند. اول احتمال مسمومیت با تریاک در ذهنمان رژه می رفت. بعد از مدتی که از شروع احیاء گذشت بیمار دائم در فیبریلاسیون بطنی بود و تا 7 مرتبه شوک گرفت. 4 نفر برای احیاء و ماساژ بیمار اجیر شده بودند؛ از پزشک عمومی و متخصص تا پرستاران اتاق احیاء همگی مشغول بودند. بالاخره بیمار ریتم قلبی پیدا کرد و بعد از یکی دو ساعت لوله تراشه رو خارج کردیم. بعد که بیمار به صحبت آمد متوجه شدم که علائم تیپیک قلبی داشته است و احتمالأ در اثر VT یا VF دچار ارست شده است. بیمار به CCU منتقل شد.

شنبه ظهر موقع ملاقات داشتم از جلوی CCU رد میشدم که با سلام چند نفر از همراهان روبرو شدم در حالی که سرم را پائین انداخته بودم جواب میدهم که صدای پچ پچ دورو برم شنیدم. نگاهی کردم و دیدم که همراهان بیماری که ارست کرده بود برام دست تکان می دهند و میگویند: دکتر مخلصیم، دکتر دوستت داریم... گاهی فکر میکنم که آدمها چقدر باحالند. با این کارشون تا عصر بهم انرژی دادند هر چند شاید منظورشان تنها ابراز احساسشون بود.